فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
193
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
الْبَلَدِي « : انجمن شهر ؛ » قَرارٌ بَلَدِي « : مصوبهى انجمن شهر . البَلَدِيَّة - شهردارى ، انجمن محلي كه به امور عمومى شهر اهتمام مىورزد . البَلَس - آنكه در او خيرى نباشد . البَلِس - آنكه در كار خود سرگردان باشد ، آنكه بر اثر اندوه يا ترس خاموش باشد . البَلْسَام - ( طب ) : مترادف ( البِرْسَام ) است ، بيمارى حجاب حاجز . البَلَسَان - [ بلس ] ( ن ) : درختى است از رستهى ( البُخُورِيّات ) داراى شكوفههاى سفيد بسان خوشهى انگور و از آن روغن خوشبوى بدست مىآيد ، بلسان . بَلْسَمَ - بَلْسَمَةً : از ترس خاموش ماند . البَلْسَم - ( طب ) : مادهاى صمغى است كه با آن زخمها را پانسمان مىكنند ، مايع خوشبوى - اين واژه يونانى است - البُلْسُن - عدس ، دانهاى به شكل عدس . البَلَشُون - ( ح ) : مرغ ماهيخوار ، پرندهايست با گردن و بال و دو ساق بلند و معمولا در كنار آبها زندگى مىكند نام ديگر آن ( مَالِكُ الْحَزِين ) است . بَلَصَ - - بَلْصاً هُ : هر چه كه داشت از او گرفت و ديگر نزد او چيزى باقى نگذاشت . بَلَّصَ - تَبْلِيصاً فُلاناً من مالِهِ : مال فلانى را از او گرفت . البَلْص - گرفتن اموال به زور از رعيت بدون اينكه توجيه قانونى داشته باشد . البَلَصُوص - ج بَلَنْصَى ( ح ) : نام پرندهايست . بَلَطَ - - بَلْطاً الدارَ : خانه را سنگ فرش كرد . بَلَّطَ - تَبْلِيطاً الرجلُ : در راه رفتن خسته و درمانده شد ، - الدَّارَ : خانه را سنگ فرش كرد . البَلْطَة - گونهاى تيشه ، تبر . - اين واژه تركى است - بَلْطَحَ - بَلْطَحَةً : بر روى زمين افتاد ، - الشَّيءَ : آن چيز را پهن و عريض كرد . البَلْطَجِيّ - تبردار ، آنكه براى باز كردن راه لشكريان با بريدن درختان و بر پا داشتن دژها وسايل ارتباطى راهها را فراهم كند . - اين واژه تركى است - البَلْطُو - ج بَلْطات ، بَلَاطِيّ : پالتو ، كت كه بر روى جامه پوشند . - اين واژه فارسى است - البُلْطِيّ - ( ح ) : گونهاى ماهى كه در آبهاى رودخانه نيل زندگى مىكند . نام ديگر آن ( الْمُشْط ) است . بَلَعَ - - بَلْعاً الشيءَ : آن چيز را بلعيد ، - رَيْقَهُ : تنفس كرد ، رفت و آمد كرد . بَلَّعَ - تَبْلِيعاً هُ الشيءَ : آن چيز را به او بلعانيد ؛ « بَلَّعَهُ رِيقَهُ » : به اندازهى بلعيدن آن چيز به وى مهلت داد . البُلْعَة - ج بُلَع : سوراخ سنگ آسياب . البُلَعَة - : مرد پُرخور . بَلْعَمَ - بَلْعَمَةً اللقمةَ : لقمهى غذا را بلعيد . البُلْعُم - مرى ، بلعوم . البَلْعَم - پُر خورى كه لقمه را با شتاب مىبلعد . البُلعُوم - مترادف ( الْبُلْعُم ) است . بَلَغَ - - بُلُوغاً التمرُ : خرما رسيده شد ، - الْغُلامُ : آن جوان بالغ شد ، - أشُدَّهُ : به سن و سال مردى رسيد ، - تِ الْعِلَّةُ : بيمارى سخت شد ، - مِنّي كَلَامُكَ كُلَّ مَبْلغ : سخن تو در من سخت اثر گذاشت ، - السَّيْلُ الزُّبى : امر سخت شد و دامنه پيدا كرد ، - هُ : به او رسيد ؛ « بَلَغَنِي انّكَ قُلتَ ذَلِك » : به من خبر رسيد كه تو فلان چيز را گفتهاى ، - بِهِ الى : او را به چيزى رسانيد ، - في او من الشيءِ : به آن چيز شهرت يافت ، - الأمرُ مَبْلَغَ الجِدِّ : آن امر خطرناك و بزرگ شد ، - مُنْتَهَاهُ : به حد اعلى رسيد ، به اوج رسيد ، به بالاترين حدّ رسيد . بَلُغَ - - بَلَاغَةً : آن مرد بليغ و فصيح شد . بُلِغَ - الرجُلُ : بسيار كوشيد ، كوشش خود را كرد . بَلَّغَ - تَبْلِيغاً هُ اليه : به او ابلاغ كرد ؛ « بَلَّغَ عَنْهُ الرِّسَالَةَ الى الْقَومِ » : پيام و نامهى او را به آن قوم رسانيد . البَلْغ - مترادف ( البَلِيغ ) است ، آنكه چيزى را بپايان رساند ؛ « امْرُ اللَّهِ بَلْغٌ » : دستور خداوند نافذ است . البِلْغ - مترادف ( البَلْغ ) است ؛ « هُوَ احْمق بِلغ » : او در نهايت حماقت و ساده لوحى است . مؤنث اين تعبير « هى حَمْقاءُ بِلْغة » . البَلْغَم - اين واژه در اصطلاح پيشينيان به معناى يكى از چهار طبع مخالف بدن است ، بلغم . بَلَفَ - - بَلْفاً : با چيزهائى دروغ بِلُف زد و فريب داد . اين واژه در زبان متداول رايج است . البَلْف - خدعه ، حيلهگرى ، به كار بردن سخنى يا دست زدن به كارى به قصد ترساندن ديگران . - اين واژه در زبان متداول رايج است - البَلْفَة - خدعه ، به كار بردن سخنى يا دست زدن به كارى براى ترساندن ديگران . - اين واژه نيز در زبان متداول رايج است - بَلَقَ - - بُلُوقاً : شتاب كرد . بَلِقَ - - بَلَقاً : سرگردان و حيران شد ، مترادف ( بَلُقَ ) است . بَلُقَ - - بَلَقاً : پوست بدن وى سياه و سفيد شد . البَلَق - سنگ مرمر ، سياه و سفيد ، چادر و خيمهى بزرگ . البَلَّقَاء - مؤنث ( الأبْلَق ) است ؛ « عَينٌ بَلْقَاءُ » : پُر رو و بى حيا . البُلْقَة - سياهى و سفيدى . بَلْقَعَ - بَلْقَعَةً المكانُ : آن مكان خشك و بى آب و گياه شد . البَلْقَع - ج بَلَاقِع : سرزمين بى آب و گياه ؛ « دَارٌ بَلْقَع » : خانهى خالى و بى چيز ، زن بى خير و بركت . البَلْقَعَة - ج بَلَاقِع : مترادف ( البَلْقَع ) است ؛ « الْمَرْأَةُ الْبَلْقَعَةُ » : زنى كه فاقد هر گونه خير و